+ نوشته شده توسط یه دل پر در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386 و ساعت
15:48 |
برادران و دوستان سایت انجمن فارغ التحصیلان دبیرستان تاسیس شد . www.asish.blogfa.com + نوشته شده توسط یه دل پر در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386 و ساعت
14:40 |
نقیض یک قضیه صادق یک قضیه کاذب است.اما نقیض یک حقیقت ژرف گاهی حقیقت ژرف دیگری است.
((نیلز بور)) برای فهم بیشتر این مطلب را به نقض شدن مکانیک کلاسیک (مکانیک نیوتونی) در برابر پدیده های اتمی ربط دهید.
ملک الشعرا جواد-ق امضا. کلپچ + نوشته شده توسط یه دل پر در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386 و ساعت
21:13 |
اما از لحاظ این خطابه ها...برایم مقدور نبود که عین الفاظ را به یاد بیاورم.بنابر این عباراتی بر زبان هر یک از خطبا جاری کرده ام که به نظر من می باید در ان شرایط بر زبان می اورد.و در عین حال سعی کرده ام تا حد امکان به رشته افکاری که سخنرانی اصلی او را هدایت کرده است نزدیک باشم.
توکودیدس
امضا. کلپچ + نوشته شده توسط یه دل پر در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 و ساعت
11:34 |
خواهشا حرمت وبلاگ رو نگه دارین...! فعلا بای امیر.ب + نوشته شده توسط یه دل پر در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386 و ساعت
18:21 |
سلام پیشاپیش عید سعید فطرو به شما تبریک می گم فردا ۵شنبه تو مدرسه مراسمی برای فارغ التحصیلاس شرکت کردن توش بد نیس بیشتریا میآن ببینیمتون یا ...
مکان : دبیرستان امام صادق ( علیه السلام ) زمان : ساعت ۱۲.۳۰ + نوشته شده توسط یه دل پر در چهارشنبه هجدهم مهر 1386 و ساعت
9:36 |
الان این مطلب رو توی سایت دانشگاه دارم می نویسم.عجب سرعت توهمی داره.بزام اب قند بیارید.
همگی برای شادی روح شهید شاهد سردار رشید جبهه صلوات دوم را بلند بفرست. امضا. کلپچ + نوشته شده توسط یه دل پر در دوشنبه شانزدهم مهر 1386 و ساعت
12:10 |
سه بیت از سعدی بگم جیگرتون حال بیاد.
بماند سالها این نظم و ترتیب زما هر ذره خاک افتاده جایی غرض نقشی است کز ما باز ماند که هستی را نمیبینم بقایی مگر صاحبدلی روزی ز رحمت کند در حال درویشان دعایی
برای شادی روحش صلوات. امضا. کلپچ
+ نوشته شده توسط یه دل پر در یکشنبه پانزدهم مهر 1386 و ساعت
20:48 |
سلام به همه -----------***----------- ديروز تو راه دانشگا وقتي سوار تاكسي شدم ضبطش روشن بود و هايده داشت مي خوند:(اعوذو بالله من نفسي!) ((سلام سلام همگي سلام . . . هرجا كه سايبون واسمون باز به ياد خونمون اسمشو خونه بذار.!! )) -----------***----------- تا كجا گفته بوديم؟ آهان رسيديم به اردوگاه موعود>> از ظاهرش معلوم بود كه بايد جاي خوبي باشه(البته اگه اينطور نبود هم كرانيز خوبش مي كردن!!) وسايلو آورديم پايين همونجا تو محوطه گذاشتيمو خودمون رفتيم نمازخونه بعد از يه مقدار صحبت يوسف و رضا شماره ي خوابگاه ها اعلام شد شانس آورديم به وسايل زود رسيديم و گر نه بارون حالمونو مي گرفت!! بالاخره خوابگاه 15 به ما افتاد(البته اين عدد به 150 افزايش پيدا كرد)(چرا؟!!!) من و مرتضي و سعيدو چول ممدو ممد گازو و ميلاد و جواد و مهران و احمد و ممد خروپوف با هم بوديم حالا مي رسم به خاطرات…. -يادتونه با چه مكافاتي كتابامونو چيديم -يادتونه گريز اومد گير داد بريم اتاقمونو تميز كنيم -(مثل اين كه يه نفر داره رد ميشه.آره درسته!) احمد:آقا اين برق شريف چند مي خواد ؟! طرف:زير 100 احمد:اين كه ماله پارساله (طرف لبخند مي زنه) احمد:آقا اون درم پشت سرت ببند!! -يادتونه س.ا روي تخت م.س چي كار كرد بعدشم فرار كرد رو تخت خودش ولي ما(البته جواد!) مچشو گرفتيم -يادتونه ميلاد از روي نردبون افتاد؟! -يادتونه اون دو نفر فرت و فرت فيلم به سوي جنوب رو مي ديدن با بازيه يانگوم و كارگردانيه بانو....(چويي) -يادتونه طرف تك مضراب مي زد طفلكي آخر كمونچش شكست!!
اينو مي خوام بگم كه آهااااي دوستان واسه هم ديگه چيزاي خوب خوب بخواين اينا هم بچه هاي باحالين به قوله مهران هر کدوم یه آپاچين ولي امام صادقي ها يه چي داشتن كه ديگه هيشكي نداره دلم براتون یه ذره شده. البته ذغالشان جكسون و نسوز باااد!
دست علي يارتون + نوشته شده توسط یه دل پر در یکشنبه پانزدهم مهر 1386 و ساعت
15:29 |
به نام آن که اشک را آفرید تا سرزمین داغ جدایی آتش نگیرد
من در نبودنت نشانه ای میابم و هرگز برای خواندن نماز وعده ٬ بهانه ای نمی گیرم
تنها شاید میان قرار هایمان آسمان بود که پر حرفی می کرد ٬ شبی به وسعت کرانه ای از رعد و برق و صاعقه تنها من و تو چند پیام کوتاه ٬ این قصه ی تکیده در ریسمان مرد ماهی گیر انگار سال هاست که بورانه ای نمی بیند
گریه کردم
گریه کردم
اما دردم و نگفتم
تکیه کردم به غرورم
تا دیگه از پا نیفتم
انگار همین دیروز بود ٬ روزی که برکه را برای ماهی شدن ترک می کردی و من برای هر قطره ی دریا انبوهی از حسرت می شدم ٬ یک حسرتی انباشته از اندوه
هر ترانه خاطره ای دیگر
هر عشق یک ترانه ی بیدار است
شب پشت پلک های من سنگین تر از همیشه است ٬ چشمانم مانند شب بو های وحشی باغچه ی مامان در تکاپوی یک دقیقه اند .. یک ثانیه یا باز هم یک بهانه ی کوچک
مادر مرا به یاد روز های خوب بچگی می خواند و من در انتهای یک لحظه می فهمم اینجا برای ادامه ی یک سرنوشت زبر است
من همونم که یه روز " می خواستم دریا بشم
می خواستم بزرگ ترین دریای دنیا بشم
آرزو داشتم برم
تا به دریا برسم
شبو آتیش بزنم تا به فردا برسم ... آه ...
صدا های کودکی ٬ ترانه هایی که فقط گوش می کردیم و هیچ گاه قرار نبود بیان گرمان باشند ٬ قرار نبود دست به دامانشان شویم و در تنهاییمان از آن ترانه های فقط زیبا کمک بگیریم
اکنون وقتی است که سنگ روی سنگ نمی ماند ٬ قمر در عقرب است
شب من پنجره ای بی فردا
روز من ٬ قصه ی تنهایی ها
مانده بر خاک و اسیر ساحل
ماهی ام ٬ ماهی دور از دریا
شاید کسی که مرا دیده برای من نمی خندد اما کسی که می خندد حتما مرا نمی بیند - یرمیس
سرد بود ! عشق لالایی بارون تو شباس " نم نم بارونه پشته شیشه هاست
خاطره انگیز بود !
دیگر برای چیز هایی شبیه عشق ٬ علاقه یا اعجاز
جایی نیست ...
بویی از شهوت تند یک دختر و برجستگی هایی که لمس خواهم کرد ٬ سال سیاه که نماز ندارد " تو خود خوب می دانی که من بی وضو هستم و دیگر زمانی برای غسل دادنم نمانده است ..
روی دیوار ٬ تشنه تر از همیشه ٬ در هم گره خورده اند و با هم یکی شدند ! مانند روز های اول آشنایی دو نبض ٬ چشمان بی گناهی که از دیدن زشت ترین زیبایی زمین می ترسیدند ٬ ای کاش برایم سخنی بود ٬ حرفی بود ٬ بیانی بود ...
گر حال تو همچون من آشفته خراب است ٬ گر خواهش دل های من و تو بی جواب است
ای وای به حال هر دوی ما " ای وای به حال هر دوی ما
هنوز هم نمی توان صدای ذره ذره ریختنم را ٬ شکستنم را شنید و من هنوز هم نخواهم نشان داد که در تنهایی ملموس شبپره مانندم کیست که موهایش را شانه می زند و آن دختری که رو به آینه ایستاده از کجای این شهر پراز نقاب بر خواسته
هنوز هم منم کسی که صد نقاب ساخت و صد نقاب را فروخت و باز برایش سفارش نقاب آورده اند
در همه جای این زمین " همنفسم کسی نبود
زمین دیار غربت است " از این دیار خسته ام
از این دیار خسته ام
Amir Reza
+ نوشته شده توسط یه دل پر در شنبه چهاردهم مهر 1386 و ساعت
16:53 |
کوروش تو نخواب که ملتت در خواب است ،... آرامگهت غرقه به زیر آب است،... این بار نه بیگانه که دشمن ز خود است... صد ننگ به ما که روح تو بی تاب است
AhMadR
+ نوشته شده توسط یه دل پر در جمعه سیزدهم مهر 1386 و ساعت
14:10 |
امروز ساعت ۸ در حسینیه ی امام حسن هستین دیگه؟آقا جلو درش همدیگرو می بینیم.
به همه خبر بدین امیر.ب + نوشته شده توسط یه دل پر در یکشنبه هشتم مهر 1386 و ساعت
0:17 |
اینجا که ماییم سرزمین سرد سکوت است بالهامان سوخته ست ، لبها خاموش نه اشکی ، نه لبخندی ،و نه حتی یادی از لبها و چشمها زیرک اینجا اقیانوسی ست که هر بدستی از سواحلش مصب رودهای بی زمان بودن است وزآن پس آرامش خفتار و خلوت نیستی همه خبرها دروغ بود و همه ایاتی که از پیامبران بی شمار شنیده بودم بسان گامهای بدرقه کنندگان تابوت از لب گور پیشتر آمدن نتوانستند باری ازین گونه بود فرجام همه گناهان و بیگناهی نه پیشوازی بود و خوشامدی ،نه چون و چرا بود و نه حتی بیداری پنداری که بپرسد : کیست ؟ زیرک اینجا سر دستان سکون است در اقصی پرکنه های سکوت سوت ، کور ، برهوت حبابهای رنگین ، در خوابهای سنگین چترهای پر طاووسی خویش برچیدند و سیا سایه ی دودها ،در اوج وجودشان ،گویی نبودند باغهای میوه و باغ گل های آتش رافراموش کردیم دیگر از هر بیم و امید آسوده ایم گویا هرگز نبودیم ،نبوده ایم هر یک از ما ، در مهگون افسانه های بودن هنگامی که می پنداشتیم هستیم خدایی را ، گرچه به انکار انگار با خویشتن بدین سوی و آن سوی می کشیدیم اما کنون بهشت و دوزخ در ما مرده ست زیرا خدایان ما چون اشکهای بدرقه کنندگان بر گورهامان خشکیدند و پیشتر نتوانستند آمد ما در سایه ی آوار تخته سنگهای سکوت آرمیده ایم گامهامان بی صداست نه بامدادی ، نه غروبی وینجا شبی ست که هیچ اختری در آن نمی درخشد نه بادبان پلک چشمی، نه بیرق گیسویی اینجا نسیم اگر بود بر چه می وزید ؟ نه سینه ی زورقی ، نه دست پارویی اینجا امواج اگر بود ، با که در می آویخت ؟ چه آرام است این پهناور ، این دریا دلهاتان روشن باد سپاس شما را ، سپاس و دیگر سپاس بر گورهای ما هیچ شمع و مشعلی مفروزید زیرا تری هیچ نگاهی بدین درون نمی تراود خانه هاتان آباد بر گورهای ما هیچ سایبان و سراپرده ای مفرازید زیرا که آفتاب و ابر شما را با ما کاری نیست و های ، زنجره ها ! این زنجموره هاتان را بس کنید اما سرودها و دعاهاتان این شبکورها که روز همه روز ،و شب همه شب در این حوالی به طوافند بسیار ناتوانتر از آنند که صخره های سکوت را بشکافند و در ظلمتی که ما داریم پرواز کنند به هیچ نذری و نثاری حاجت نیست بادا شما را آن نان و حلواها بادا شما را خوانها ، خرامها ما را اگر دهانی و دندانی می بود ،در کار خنده می کردیم بر اینها و آنهاتان بر شمعها ، دعاها ،خوانهاتان در آستانه ی گور خدا و شیطان ایستاده بودند و هر یک هر آنچه به ما داده بودند باز پس می گرفتند آن رنگ و آهنگها، آرایه و پیرایه ها ، شعر و شکایتها و دیگر آنچه ما را بود ،بر جا ماند پروا و پروانه ی همسفری با ما نداشت تنها ، تنهایی بزرگ ما که نه خدا گرفت آن را ، نه شیطان با ما چو خشم ما به درون آمد کنون او این تنهایی بزرگ با ما شگفت گسترشی یافته این است ماجرا ما نوباوگان این عظمتیم و راستی آن اشکهای شور ،زاده ی این گریه های تلخ وین ضجه های جگرخراش و درد آلودتان برای ما چه می توانند کرد ؟ در عمق این ستونهای بلورین دلنمک تندیس من های شما پیداست دیگر به تنگ آمده ایم الحق و سخت ازین مرثیه خوانیها بیزاریم زیرا اگر تنها گریه کنید ، اگر با هم اگر بسیار اگر کم در پیچ و خم کوره راههای هر مرثیه تان دیوی به نام نامی من کمین گرفته است آه آن نازنین که رفت حقا چه ارجمند و گرامی بود گویی فرشته بود نه آدم در باغ آسمان و زمین ، ما گیاه و او گل بود ، ماه بود با من چه مهربان و چه دلجو ، چه جان نثار او رفت ، خفت ، حیف او بهترین ،عزیزترین دوستان من جان من و عزیزتر از جان من بس است بسمان است این مرثیه خوانی و دلسوزی ما ، از شما چه پنهان ،دیگر از هیچ کس سپاسگزار نخواهیم بود نه نیز خشمگین و نه دلگیر دیگر به سر رسیده قصه ی ما ،مثل غصه مان این اشکهاتان را بر من های بی کس مانده تان نثار کنید من های بی پناه خود را مرثیت بخوانید تندیسهای بلورین دلنمک اینجا که ماییم سرزمین سرد سکوت است و آوار تخته سنگهای بزرگ تنهایی مرگ ما را به سراپرده ی تاریک و یخ زده ی خویش برد بهانه ها مهم نیست اگر به کالبد بیماری ، چون ماری آهسته سوی ما خزید و گر که رعدش رید و مثل برق فرود آمد اگر که غافل نبودیم و گر که غافلگیرمان کرد پیر بودیم یا جوان ،بهنگام بود یا ناگهان هر چه بود ماجرا این بود مرگ ، مرگ ، مرگ ما را به خوابخانه ی خاموش خویش خواند دیگر بس است مرثیه ،دیگر بس است گریه و زاری ما خسته ایم ، آخر ما خوابمان می اید دیگر ما را به حال خود بگذارید اینجا سرای سرد سکوت است ما موجهای خامش آرامشیم با صخره های تیره ترین کوری و کری پوشانده اند سخت چشم و گوش روزنه ها را بسته ست راه و دیگر هرگز هیچ پیک وپیامی اینجا نمی رسد شاید همین از ما برای شما پیغامی باشد کاین جا نه میوه ای نه گلی ، هیچ هیچ هیچ تا پر کنید هر چه توانید و می توان زنبیلهای نوبت خود را از هر گل و گیاه و میوه که می خواهید یک لحظه لحظه هاتان را تهی مگذارید و شاخه های عمرتان را ستاره باران کنید استاد ماث AhMadR + نوشته شده توسط یه دل پر در سه شنبه سوم مهر 1386 و ساعت
12:33 |
|
|