کتاب زندگی منم همین جوری در حال ورق خوردنه تا ببینیم کی می خواد تموم شه
|
به نام آن که اشک را آفرید تا سرزمین داغ جدایی آتش نگیرد
در من هزار حرف نگفته
هزار درد نهفته
هزاران هزار دریا هر لحظه در طپیدن و طغیانند ...
امروز با تو سخن خواهم گفت اما به نوعي ديگر. زيرا امروز همه چيز نوع ديگراست حتي تو.اينگونه نگاهم نكن.راست مي گويم تو نيزنوع ديگر شده اي نه چون همشيه.....
امروزحتي چشمهاي زيبايت نيز نوع ديگري به من مي نگرد.....پر غروراما زيبا.
چقدر در نگاهت حرف نهفته هست...مرا كه مي شناسي حاجتم به سخن نيست...
ازنگاه معنادارت مي فهمم انچه را كه در دل داري....پس اينگونه با من سخن نگو.
حتي لحن شيزين كلامت هم نيز نوع ديگريست....
كاش همان حرف زدنهاي عادي مرا دوست داشتي.اما انگار نه.خوشت نيامد...
پس با خود گفتم با زبان شعر بگويم ....اما گويي فايده نداشت و ندارد...
دل تو سخت پسند است...تو بگو چگونه بگويم؟؟؟؟
مي خواهي حرفهايم را برايت نقاشي كنم؟؟؟....نه...قلم كه توان ترسيم ندارد...
مي خواهي حرفهايم رابر روي سنگ حك كنم؟؟؟...سنگ كه ياراي مقاومت ندارد..
مي خواهي حرفهايم را به باد بسپرم تا به دستت برسد؟؟؟....نه....اگر نا محرمي شنيد چه؟؟؟.....
مي خواهي حرفهايم را فرياد كنم تا گوش فلك كر شود؟؟؟.........
پس چگونه بگويم؟؟؟...به خدا ديگر طاقتم طاق گشته و توانم از دست رفته.....
ديگر نمي دانم چه بگويم جز اينكه تورا مي خواهم ....
و
دوستت دارم..
کتاب زندگی منم همین جوری در حال ورق خوردنه تا ببینیم کی می خواد تموم شه + نوشته شده توسط یه دل پر در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 و ساعت
15:12 |
ـ به کجا چنین خرامان ؟
ابول از اصحاب پرسید ـ زغال من سوخته ز این جا هوس عوض نداری زدود این خرابان ؟ ـ همه آرزویم اما چه کنم که بسته دودم ... ـ " به کجا چنین خماران ؟ " ـ " به هر آن خاتونی که باشد به جز این هفت خان صفا یم " ـ " سفرت به دود اما تو و دوستی قل را چو از این سوته ی وحشت به سلامتی گذشتی به پرتقال ها به نعنا برسان افشین ما را " . حمیدرضا ( only3dot ) + نوشته شده توسط یه دل پر در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386 و ساعت
15:17 |
بر زمین افتاده پخشیده ست دست و پا گسترده تا هر جا از کجا ؟ کی ؟ کس نمی داند و نمی داند چرا حتی سالها زین پیش این غم آور وحشت منفور را خیام پرسیده ست وز محیط فضل و شمع خلوت اصحاب هم هرگز هیچ جز بیهوده نشنیده ست کس نداند کی فتاده بر زمین این خلط گندیده وز کدامین سینه ی بیمار عنکبوتی پیر را ماند ، شکن پر زهر و پر احشا مانده ، مسکین ، زیر پای عابری گمنام و نابینا پخش مرده بر زمین ، هموار دیگر ایا هیچ کرمکی در هیچ حالی از دگردیسی تواند بود ؟ من پرسم کیست تا پاسخ بگوید از محیط فضل خلوت یا شلوغی کیست ؟ چیست ؟ من می پرسم این بیهوده ای تاریک ترس آور چیست ؟ AhmadR + نوشته شده توسط یه دل پر در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386 و ساعت
12:46 |
عشق دانش است . دانش و فرهنگ است توامان و آن كس كه از اين دو بي بهره است تواناي عشق ورزيدن ندارد عشق دلپذير ترين جهان بيني آدمي است آن جهان بيني نجيب و جليل كه از آغاز تاريخ انسان تا كنون جانهاي شيفته بسياري براي بر پاداشتن جهاني شايسته و بايسته ي آن كوشيدند و جان باختند براي : روزي كه كمترين سرود بوسه است و هر انسان براي هر انسان برادريست روزي كه ديگر درهاي خانه شان را نمي بندند قفل افسانه اي است و قلب براي زندگي بس است عشق فروتن است عشق فروتني است از ياد نبريم كه درسرتاسر زندگي خود هرگاه به انسان والايي شايسته ي عشق برخورده ايم نخستين خصلت برجسته اي كه در او يافته ايم فروتني او بوده است و هر قدر درجه ي دانش و فرهنگ وي بالاتر به همان نسبت فروتني او نيز افزونتر است
AhmadR + نوشته شده توسط یه دل پر در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386 و ساعت
13:36 |
به نام آن که اشک را آفرید تا سرزمین داغ جدایی آتش نگیرد
در من هزار حرف نگفته
هزار درد نهفته
هزاران هزار دریا هر لحظه در طپیدن و طغیانند ...
شاید کسی که مرا دیده برای من نمی خندد اما کسی که می خندد حتما مرا نمی بیند
در همه جای این زمین " همنفسم کسی نبود
زمین دیار غربت است " از این دیار خسته ام
از این دیار خسته ام
.....
....
...
..
.
حتی زندگی هم سرشار از گناه است
التماس دعا + نوشته شده توسط یه دل پر در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386 و ساعت
22:14 |
خدا از من پرسید: « دوست داری با من مصاحبه کنی؟» پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشید» خدا لبخندی زد و پاسخ داد: « زمان من ابدیت است... چه سؤالاتی در ذهن داری که دوست داری از من بپرسی؟» من سؤال کردم: « چه چیزی درآدمها شما را بیشتر متعجب می کند؟» خدا جواب داد.... « اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند» «اینکه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج می کنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره باز یابند» «اینکه با نگرانی به اینده فکر می کنند و حال خود را فراموش می کنند به گونه ای که نه در حال و نه در اینده زندگی می کنند» «اینکه به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می میرند که گویی هرگز نزیسته اند» دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتی به سکوت گذشت.... سپس من سؤال کردم: «به عنوان پرودگار، دوست داری که بندگانت چه درسهایی در زندگی بیاموزند؟» خدا پاسخ داد: « اینکه یاد بگیرند نمی توانند کسی را وادار کنند تا بدانها عشق بورزد. تنها کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خود مورد عشق ورزیدن واقع شوند» « اینکه یاد بگیرند که خوب نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند» «اینکه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند» « اینکه رنجش خاطر عزیزانشان تنها چند لحظه زمان می برد ولی ممکن است سالیان سال زمان لازم باشد تا این زخمها التیام یابند» « یاد بگیرند که فرد غنی کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که نیازمند کمترین ها است» « اینکه یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمی دانند که چگونه احساساتشان را بیان کنند یا نشان دهند» « اینکه یاد بگیرند دو نفر می توانند به یک چیز نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند» « اینکه یاد بگیرند کافی نیست همدیگر را ببخشند بلکه باید خود را نیز ببخشند» باافتادگی خطاب به خدا گفتم: « از وقتی که به من دادید سپاسگذارم» و افزودم: « چیز دیگری هم هست که دوست داشته باشید آنها بدانند؟» خدا لبخندی زد و گفت... «فقط اینکه بدانند من اینجا هستم» « همیشه» AhmadR + نوشته شده توسط یه دل پر در چهارشنبه دهم مرداد 1386 و ساعت
11:20 |
|
|