تبليغاتX
آسایشگاه دلهای پر
در آن لحظه که من از پنجره بیرون نگا کردم
کلاغی روی بام خانه ی همسایه ی ما بود
و بر چیزی ، نمیدانم چه ، شاید تکه استخوانی
دمادم تق و تق منقار می زد باز
و نزدیکش کلاغی روی آنتن قار می زد باز
نمی دانم چرا ، شاید برای آنکه این دنیا بخیل است
و تنها می خورد هر کس که دارد
در آن لحظه از آن آنتن چه امواجی گذر می کرد
که در آن موجها شاید یکی نطقی در این معنی که شیریرن است غم
شیرین تر از شهد و شکر می کرد
نمی دانم چرا ، شاید برای آنکه این دنیا عجیب است
شلوغ است
دروغ است و غریب است
و در آن موجها شاید در آن لحظه جوانی هم
برای دوستداران صدای پیر مردی تار می زد باز
نمی دانم چرا ، شاید برای آنکه این دنیا پر است از ساز و از آواز
و بسیاری صداهایی که دارد تار وپودی گرم
و نرم
و بسیاری که بی شرم
در آن لحظه گمان کردم یکی هم داشت خود را دار می زد باز
نمی دانم چرا شاید برای آنکه این دنیا کشنده ست
دد است
درنده است
بد است
زننده ست
و بیش از این همه اسباب خنده ست
در آن لحظه یکی میوه فروش دوره گرد بد صدا هم
دمادم میوه ی پوسیده اش را جار می زد باز
نمی دانم چرا ، شاید برای آنکه این دنیا بزرگ است
و دور است
و کور است
در آن لحظه که می پژمرد و می رفت
و لختی عمر جاویدان هستی را
بغارت با شنتابی اشنا می برد و می رفت
در آن پرشور لحظه
دل من با چه اصراری تو را خواست
و می دانم چرا خواست
و می دانم که پوچ هستی و این لحظه های پژمرنده
که نامش عمر و دنیاست
اگر باشی تو با من ، خوب و جاویدان و زیباست

AhmadR
+ نوشته شده توسط یه دل پر در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386 و ساعت 21:36 |
به دریا شکوه بردم از شب دشت
وزین عمری که تلخ تلخ بگذشت
به هر موجی که می گفتم غم خویش
سری می زد به سنگ و باز می گشت
 
****
زندگی سر گذشت در گذشت آرزوهاست
                  

 

التماس دعا
دوستدارتون
Amir Reza


 

+ نوشته شده توسط یه دل پر در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386 و ساعت 17:26 |

 حکایت

مردی در مجلسی تعریف میکرد چه خوب است انسان دو زن داشته باشد. مردی ساده در آن مجلس حاضر بود شنید و باور کرد زنی داشت زن دیگر گرفت دید خیلی به بد می گذرد همیشه دعوا و نزاع است به نزد آن مرد آمد گفت به سخن تو زنی دیگر گرفتم و کار بر من پریشان است .گفت خدا پدرت را بیامرزد من که دو زن دارم یکی از آنها در کرمان است ودیگری در یزد و خودم الحال در مشهدم لذا بر من خوش می گذرد تو می خواهی در یک ولایت دو زن داشته باشی و خودت هم در همان ولایت باشی و به تو خوش بگذرد ؟ محال است

 

*مهدی*

+ نوشته شده توسط یه دل پر در دوشنبه هجدهم تیر 1386 و ساعت 19:45 |
فاصله ها

- چقدر فاصله ها غم ناکند و چقدر جاده ها نم ناک و من با پاهای برهنه در این جاده بی پایان چیزی را جستجو می کنم که از وجودش خبر ندارم.

ـ به آن چه داری شاکر باش و برای رسیدن به آن چه می خواهی مشتاق.

- دیروز به تاریخ پیوست

فردا معما است

و امروز هدیه است.

ـ ارزش يک ماه را مادري که بچه اش ناقص به دنيا آمده مي داند...

ارزش يک هفته را سر دبير يک هفته نامه مي داند...

ارزش يک دقيقه را مسافري که از قطار جا مانده است مي داند...

ارزش يک ثانيه را کسي که از تصادف جان سالم به در برده مي داند...

توجه داشته باشيد که زمان گنج بزرگي است گنجتان را مفت از دست ندهيد.

باز هم به ياد داشته باشيد که زمان براي هيچ کس منتظر نمي ماند.


ـ در دنياي بچه ها هر کي زودتر بگه دوستت دارم برنده است اما در دنياي بزرگترها هر گه زودتر بگه دوستت دارم بازنده است.


ـ زندگي مثل يه ديكته اس هي مي نويسيم، هي غلط مي نويسيم، هي پاك مي كنيم دوباره هي مي نويسيم، هي پاك مي كنيم غافل از اينكه عزرائيل یهو داد ميزنه: برگه ها بالا !!


ـ بيچاره دخترا!

اگه خوشگل باشن ميگن عجب جيگريه!

اگه زشت باشن ميگن کي اينو ميگيره!

اگه چاق باشن ميگن عجب گوشتيه!

اگه لاغر باشن ميگن چه مردنيه!

اگه مودبانه حرف بزنن ميگن چه لفظ قلم حرف ميزنه!

اگه رک وراست باشن ميگن چه بي حيا!

اگه يه خورده فکر کنه ميگن ناز ميکنه!

اگه سريع جواب بدن ميگن منتظر بود!

اگه تند راه برن ميگن داره ميره سر قرار!

اگه اروم راه برن ميگن اومده بيرون ول بگرده علاف نباشه!

ـ عشق با جدايي نمي ميرد. با بسيار با هم بودن شايد ولي با جدايي هرگز.


ـ مدتهاست بر راه وجاده اي مي روم كه هيچ تابلو ونشانه اي ندارد،

نمي دانم برگردم يا ادامه دهم

مي ترسم برگشتن ازميانه راه شكست باشد و ناتواني

البته نه نيروي اول راه را دارم ونه اطمينان آنرا

شنيده ام ديگران به اين راه مي گويند : رويا.

ـ تورا به جرم نگاه زيبايت در زندان قلبم محكوم به حبس ابد مي كنم ، مگر اينكه در دادگاه عشق در حضور عاشقان اعتراف كني كه دوستم داري!!

 

ـ من امشب سکوت قسم را شکستم
سکوت شبستان غم را شکستم
قسم خورده بودم که عاشق نباشم
به عشقت شکوه قسم را شکستم

ـ تنهايی را دوست دارم زيرا بی وفا نيست ... تنهايی را دوست دارم زيرا عشق دروغی در آن نيست ... تنهايی را دوست دام زيرا تجربه کردم ... تنهايی را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست .. . تنهايی را دوست دارم زيرا.... در کلبه تنهايی هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد.

ـ آنچه کرم ابريشم، تا پايان دنيا مي‌پندارد، در نظر پروانه، اغاز زندگيست.

ـ بهتره دیگران از ما به خاطر اونچه که هستیم متنفر باشند تا اینکه مارو به خاطر اونچه که نیستیم دوست داشته باشند.

ـ آدم ها شوخی شوخی به گنجشکها سنگ می زنند... و گنجشکها جدی جدی می
میرند... آدمها شوخی شوخی زخم می زنند... و قلبها جدی جدی می شکنند
...
و تو شوخی شوخی لبخند می زنی... و من جدی جدی عاشق میشم.

ـ چه قدر دوست داشتم تمام دلتنگي هاي اين روز ها را با كسي تقسيم مي كردم ، و يا كسي بود براي گوش دادن و درد دل كردن ، بماند كه آنقدر فاصله زياد شده كه هرچه فرياد مي زنم گويا صدايم را نه تو مي شنوي و نه هيچ كس ديگر!

ـ دلت گرفته عزيزم ؟ گرفتاري ؟ بي پناهي ؟ بي کسي و بي هم زبوني آزارت ميده ؟ قلب وغرورت شکسته ؟ فکر ميکني تنهات گذاشتم عزيزم ؟ نه من اينجاپيشتم . فقط کافيه سرتو بالا کني و آغوش باز منو ببيني که منتظر توست . بدو بيا عزيزم بدو... امضا : خدا

ـ با خودت قرار بگذار زیباترین، پرشورترین و ارزشمندترین فرد دنیا را دوست بداری. خودت را!
 MEHDI

+ نوشته شده توسط یه دل پر در دوشنبه هجدهم تیر 1386 و ساعت 1:1 |

 سلام به همه بچه ها ی با حال 

از بچه ها ممنونم که منم می تونم توی این وبلاگ بنویسم

الان که دارم اینو براتون می نویسم همه بچه ها کنکور سراسری و آزادشون را دادن و نشستن توی خونه و منتظرن هفته اول مرداد فرا برسه ببینن باید برن کدوم دهات دانشگاه البته بعضی ها منتظرن ببینن کدون پادگان اعزام میشن

یادش بخیر دوران مدرسه با بچه ها حال میکردیم همش دنبال راهی می گشتیم که مدرسه را بپیچونیم

ولی حال که اینقدر بیکار توی خونه نشستیم حسرت اون روزها را می خوریم  صبح تازه ساعت ۱۱ از خواب بیدار میشیم صبحونه می خوریم و یکی دو ساعت میشینیم پای تلویزیون بعدش تا ۴و۵ میریم پای کامپیوتر مخ زنی بعدش اونقدر صبر می کنیم تا شب بشه و دوباره پای فیلمهای سینمایی میشینیم تا ساعت ۱و۲بعدش مریم می خوابیم به امید فردایی بهتر  

ای کاش می شد دوباره با بچه ها سر کلاس درس بودیم ای کاش می شد دوباره یکی از بچه ها سر کلاس تیکه بندازه تا باز هم با هم بخندیم ای کاش می شد دوباره سر کلاس منتظر زنگ تفریح می موندیم ای کاش می شد دوباره تا زنگ می خوره بریم کلاسهای دیگر ببینیم معلمها چیکار کردن ای کاش میشد دوباره زنگ تفریح ها تکلیف ها را کپی می کردیم ای کاش می شد.................

ای کاش می شد دوباره بچه ها دور هم جمع بشن ........

ای کاش می شد بچه هیچ وقت همدیگر را رها نکنند..........

ای کاش می شد بچه ها همدیگر را فراموش نکنند.... 

...................و هزاران ای کاش دیگر که باید آن را به دست تقدیر سپرد

بچه ها هر کجا که هستید امیدوارم در همه عرصه های زندگی موفق باشید 

دوستون دارم و امیدوارم هیچگاه یکدیگر را فراموش نکنیم

  Mehdi

 

+ نوشته شده توسط یه دل پر در دوشنبه هجدهم تیر 1386 و ساعت 0:35 |

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
سرها در گريبان است
كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند
كه ره تاريك و لغزان است
وگر دست محبت سوي كسي يازي
به اكراه آورد دست از بغل بيرون
كه سرما سخت سوزان است
نفس ، كز گرمگاه سينه مي آيد برون ، ابري شود تاريك
چو ديدار ايستد در پيش چشمانت
نفس كاين است ، پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديك ؟
مسيحاي جوانمرد من ! اي ترساي پير پيرهن چركين
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوي ، در بگشاي
منم من ، ميهمان هر شبت ، لولي وش مغموم
منم من ، سنگ تيپاخورده ي رنجور
منم ، دشنام پس آفرينش ، نغمه ي ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بيرنگ بيرنگم
بيا بگشاي در ، بگشاي ، دلتنگم
حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد
تگرگي نيست ، مرگي نيست
صدايي گر شنيدي ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را كنار جام بگذارم
چه مي گويي كه بيگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فريبت مي دهد ، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست
حريفا ! گوش سرما برده است اين ، يادگار سيلي سرد زمستان است
و قنديل سپهر تنگ ميدان ، مرده يا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود ، پنهان است
حريفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز يكسان است
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگين
درختان اسكلتهاي بلور آجين
زمين دلمرده ، سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است


AhmadR
+ نوشته شده توسط یه دل پر در جمعه پانزدهم تیر 1386 و ساعت 10:35 |

سلام به همگی

خب ما هم کنکورمونو دادیم. من که حسابی خراب کردم امیدوارم بقیه بچه ها خوب داده باشن.

از قدیم گفتن رسیدیمو رسیدیم کاش که نمیرسیدیم

اینجا از اول قرار بود بچه ها درباره ی خودمون بنویسن ولی به خاطر اینکه رو پا باشه من یه سری چرت و پرت توش نوشتم.

خب حالا دیگه وقتشه اینجارو تحویل بچه ها بدم

فقط بچه ها از هم جدا نشین. اگر هم نمی تونید پیش هم باشید حداقل به یاد هم باشید

 

همتونو دوست دارم جیگر همتونو

به مولاهمتون عشقید

Amir Reza

 

 

+ نوشته شده توسط یه دل پر در پنجشنبه هفتم تیر 1386 و ساعت 15:50 |
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: