الهی!
کدام زبان به ستايش تو رسد ؟ کدام خرد صفت تو را بر تابد ، کدام شکر با نيکوئی تو برابر آيد ، کدام بنده به گزاردن عبادت تو رسد.
خدايا!
از ما هر که را بينی معيوب بينی ، هر کر دار بينی همه با تقصير بينی ، با اينهمه باران رحمت تو باز نايستد و جز گل کرم نرويد ، چون با دشمن با چنان پس با دوستان چه اندازه و چه پايان .
الهی!
اين سوز امروز ما درد آميز است ، نه طاقت بسر بردن نه جای گريز است ، اين چه تيغ است که چنين تيز است ، نه جای آرام و نه روی پرهيز است.
الهی!
هر کس بر چيزی است و من ندانم بر چه ام ، هميم آن است که کی دانسته شود که من کيم ؟
الهی !
اين تن کان حسرت است و دل من مايه درد و محنت ، می نيارم گفت کاين همه چرا بهره من ، نه دست رسد مرا بر کان چاره من.
الهی!
بود من بر من تاوان است ، تو يک بار بود خود بر من تابان ، مصيبت من بر من گران است ، تو آب خود بر من باران .
خداوندا گناه من زير حلم تو پنهان است تو پرده عفو بر من گستران.
الهی !
دوستدار از زبان خاموش است ولی حالش همه زبان است ، و گر جان در سر دوستی کرد شايد ، که دوست را به جای جان است ، غرق شده آب نبيند که گرفتار آن است به روز چراغ نيفروزند که روز خود چراغ جهان است .
الهی !
چون با خود نگرم و کردار خود بينم گويم از من زار تر کيست ؟ بندگی تو بينم گويم از من بزرگوار تر کيست ؟
گاهی که به طينت خود افتد نظرم
گويم که من از هر چه در عالم بترم
چون از صفت خويشتن اندر گذرم
از عرش همی به خويشتن در نگرم
الهی !
گاهی به خود می نگرم هم سوز و نياز شوم و گاهی که به او نگرم همه راز و ناز شوم ، چون بخود نگرم گويم :
پر آب دو ديده و بس آتش جگرم
بر باد دو دستم و پر خاک سرم
جون به او نگرم گويم :
چه کند عرش که او غاشيه من نکشد
چون به دل غاشيه حکم و قضای تو کشم
بوی جان آيدم از لب که حديث تو کنم
شاخ عز رويدم از دل که بلای تو کشم
الهی !
تو آنی که خود گفتی و چنانکه خود گفتی چنانی ، عظيم شانی و بزرگ احسانی ، عزيز سلطانی ، ديان و مهربانی ، هم نهانی و هم عيانی ، ديده ها را نهانی و جان را عيانی ، من سزای تو ندانم و تو دانی .
الهی !
آنچه بر سر ما آيد بر سر کسی نيايد ، ديده ای که به نظاره تو آيد ، هر گز باز پس نيايد ، اصل و صال دل است و باقی زحمت آب و گل .
الهی !
نظر خود بر ما مدام کن و ما را بر داشته خود نام کن و به وقت رفتن بر جان ما سلام کن .
الهی !
نه نيستم نه هستم ، نه بريدم نه پيوستم ، نه به خود بيان بستم ، لطيفه ای بودم از آن مستم ، اکنون زير سنگ است دستم الهی فرمائی که بجوی و می ترسانی که بگريز ، مينمائی که بخواه و ميگوئی پرهيز.
الهی !
گريخته بودم تو خواندی ، ترسيده بودم بر خوان نشاندی ابتدا می ترسيدم که مرا بگيری به بلای خويش ، اکنون ميترسم که مرا بفريبی به عطای خويش .
الهی !
چو بدانستم که توانگری درويش است دوست درويشم ، چون وعده ديدار دوست کردی غلام درويشم .
الهی !
شادی نمی شناختم می پنداشتم که شادم ، اکنون مرا چه شادی که شادی شناسی را به باد دادم .
الهی !
چون عزيزان بناز پرورده ما را فراموش کنند تو بر ما رحمت کن.
الهی !
چون ما را در حجره بی شمع و چراغ مبتلا کنند ايمان ما را تو چراغ لحد ما گردانی ، چون در معامله خود می نگرم سزاوار همه عقوبتها هستم و چون در کرم تو نظاره ميکنم سزاوار همه خداونديها هستی.
الهی !
غافلانيم نه کافرانيم ، صمدا به برکت نواختگان حضرت تو و به برکت گداختگان هيبت تو ، الهی به برکت متحيران جلال تو و به برکت مقهوران قهر تو که ما را به صحرای هدايت آری و از اين وحشت آباد به روضه اقدس رسانی .
الهی !
حاجت بسيار دارم و بر همه چيز توانائی ، آنچه ميخواهم ميتوانی که به اين بنده برسانی و از شر ظالمان مرا برهانی ، ای رحمت تو دستگير ما وای کرم تو عذر پذير ما ، ای داننده هر حالی و شنونده هر شکوائی ، ای مجيب هر خواننده وای قريب هر داننده .
الهی !
دانی که بی تو هيچکسم ، دستم گير که در تو رسم ، به ظاهر قبول دارم و به باطن تسليم ، نه از خصم باک دارم نه از دشمن بيم ، اگر دل گويد چرا ؟ گويم سر افکنده ام و اگر خرد گويد چرا ؟ جواب دهم که من بنده ام.
الهی !
به برکت صديقان درگاه تو ، به برکت پاکان درگاه تو که حاجت اين بيچاره درمانده و مهمات جميع مومنين ومومنان را بر آورده بگردانی و آنچه اميد ميداريم به عافيت و دوستکامی برسانی و پيش از مرگ توبه نصوح کرامت نمائی و ختم کارها به کلمه شهادت فرمائی.
خدای من !
اگر اطاعت امر تو نبود هرگز با کوره خاطره خویش بر ساحل دریای یاد تو گذر نمی کردم چرا که می دانم ظرف وجود من شایسته من است ، نه بایسته تو .
وکاسه دل من به اندازه ظرفیت خویش از بحر تو آب ذکر بر می دارد، ونه به وسعت بی کرانگی تو .
وکجا پای ناتوان مرا قدرت نیل به شناختگاه مقام مقدس توست ؟
خدایا!
همین که به اذن تو بر ذهن این ناپاک ، یاد پاکی مطلق می گذرد مرا بزرگترین نعمت توست وهمین که این آلوده را نام منزه تو بر زبان می رود مرا عظیم ترین لطف توست .
خدایا!
تو منزه تر از آنی که بر زبان ما تنزیه بگذری
و تسبیح تو برتر از آنست که تا اوج دلهای ما تنزل کند .
وتقدیس تو فراتر از آن که خود را به بالهای قلب ما بیالاید