ماجرای رفتن ما به شمال...
اول باید بگم که اینکه این وب اینقدر دیر آپ میشه به خاطر اینه که بچه ها خیلی گرفتار هستن.آخه درسامون خیلی زیاده.
من مرتضی هشتم که الان دارم این وب رو آپ میکنم.من مدتی نسبتا طولانی نبودم.البته یه خونه دل کوچیک واسه خودم دارم که ماهی یه بار آپ میشه.اگه افتخار بدین خیلی به پول تلفونتون اضافه نمیشه.
خونه دل
بگذریم...
آقا پنج شنبه هفته پیش ما وسایلمون رو برداشتیم که با کلی شوق و ذوق بریم آمل.
فکر میکردیم که چقدر قراره بهمون خوش بگذره...
تا 12:30 که سر کلاس بودیم.از اون موقع تا ساعت 1:30 هم آب بازی کردیم...بالاخره آدم یه وقتایی هم یاد بچگی هاش بکنه حال میده.بیچاره این امیررضا چند بار به طور تمام و کمال دوش گرفت....
حدود ساعت 2 بود که با یه اتوبوس ابوغرازه راه افتادیم.
من و سعید و امیررضا و محمد و آرش و بقیه ارازل و اوباش همه رفتیم تو یه اتوبوس
که دیگه هر کاری دلمون بخواد بکنیم.دبیر راهنمای بدبختمون هم به زور سوار ماشین کردیم و رفتیم.
از بدبختی های توی راه فقط همینو بگم که راهی رو که همه 3 یا 4 ساعته میرن ما 10 ساعت و نیم تو راه بودیم.چون هر ده دیقه ماشین خراب میشد و ما مجبور می شدیم که بریم پایین و البته بچه ها هم از فرصت استفاده میکردن و یه سطل برمی داشتن و بزن و برقص و....عجب حالی..دفه آخر دبیرمون هم آوردیم وسط بیچاره می گفت به خدا بلد نیستم....
توی راه واسمون آهنگهای محلیشون رو گذاشته بودن..عجب توهمی بود...
آقا یا خانوم بالاخره به هر فرمی بود ما رسیدیم آمل و رفتیم توی یه مدرسه شبانه روزی که امکاناتش آدمو یاد هتلهای 5 ستاره می انداخت...
دستشویی هایی که اینقدر دلباز بودن که آدم فکر هر کاری به سرش میزد به غیر از...
حموم هایی که ارزش کار دیگه رو هم نداشتن چه برسه به استحمام...اون حموم آخری رو هم که آتیش زده بودن احتمالا اونجا....بقیشو که خودتون از من بهتر بلدین.
هوا هم که اینقدر گرم بود که هر کدمو یه 3-4 کیلویی کم کردیم.
روز اول که غذاشون مرغ بود...مرغه هنوز صورتی بود.
دیروز هم یه امتحان دادیم با شرایط کنکور...یعنی همون مقدار سوال و 4 ساعت و 10 دیقه وقت...من خودم که هر نیم ساعت می رفتم بیرون و یه شیلنگ می گرفتم رو خودم از بالا تا پایین.بعضی ها هم که سر جلسه لخت شده بودن...ببینید ما زیر چه شکنجه ای بودیم...این عرقم ریخته بود رو پاسخنامه...یه وضعی پیش اومده بود که تو کلام قابل بیان نیست....
بعد از ظهرش رفتیم واسه خرید.همه رفتن خرید...ولی من و سعید و امیر رضا و آرش و جواد و محمد و احمد و میلاد رفتیم کتابخونه* تا چند فقره دایره المعارف بخونیم.
آقا یا خانوم عجب کتابهایی بود...تا اونجامونو حال آورد.تازه مجبور شدیم 1000 تومن هم اضافه بدیم تا متصدی کتابخونه کرکره رو بده پایین.نکته ای من جا داره عرض کنم که این امیررضا گفته بود که مطالعه رو واسه همیشه گذاشته کنار.ولی اونجا گوی سبقت رو تو فریضه مقدس کتابخونی از ما 2در کرده بود...
احمد بیچاره که سر در جیب مراقبت کرده بود و در بحر مکاشفت مستغرق شده بود و بوی شیر قهوه چنان مستش کرده بود که دامنش از دست رفته بود.(اگه معنی این قسمت رو نفهمیدید مراجعه کنید به کتاب ادبیات 3 درس اول)
از اونجا هم رفتیم دریا و سعید اونجا مشغول کار اصلیش یعنی شهرس بازی بود.آخ که چه حالی داد آخه دریا طوفانی بود...
جواد هم که مشغول خوندن شعر مخصوسش بود...(گر باد وزد به....و..........آهو و پلنگ و از این حرفا دیگه)
شبا هم که همه تو صف تلفن بودن..نمیدونم اینا به کی زنگ میزدن اون موقع شب..
من و امیررضا هم که کارمون شده بود اسکل کردن ملت...البته بعضی وقتا راه می داد و....
ّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّبگذریم.
امروز هم راه افتادیم به سمت تهران.ولی این دفعه مرادی(مدیرمون)رو انداختن با ما و دیگه نمی شد هر کاری کرد.
..........................................................................................................................................................
خب ببخشید اگه سرتون رو درد آوردم...
مرتضی احمدی....از بچه های پیش 1 امام صادق
تا بعد........................................................مواظب همدیگه باشیم.


+ نوشته شده توسط یه دل پر در دوشنبه سیزدهم شهریور 1385 و ساعت
0:18 |